1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30

همه موبدان پاسخ آراستند که ما مر ترا یک به یک بنده​ایم ابا آنکه مهراب ازین پایه نیست بدانست کز گوهر اژدهاست اگر شاه رابد نگردد گمان یکی نامه باید سوی پهلوان ترا خود خرد زان ما بیشتر مگر کو یکی نامه نزدیک شاه منوچهر هم رای سام سوار سپهبد نویسنده را پیش خواند یکی نامه فرمود نزدیک سام ز خط نخست آفرین گسترید ازویست شادی ازویست زور خداوند هست و خداوند نیست ازو باد بر سام نیرم درود چماننده​ی دیزه هنگام گرد فزاینده​ی باد آوردگاه گراینده​ی تاج و زرین کمر به مردی هنر در هنر ساخته من او را بسان یکی بنده​ام ز مادر بزادم بران سان که دید پدر بود در ناز و خز و پرند نیازم بد آنکو شکار آورد همی پوست از باد بر من بسوخت همی خواندندی مرا پور سام چو یزدان چنین راند اندر بوش کس از داد یزدان نیابد گریغ سنان گر بدندان بخاید دلیر گرفتار فرمان یزدان بود یکی کار پیش آمدم دل شکن                   همه کام و آرام او خواستند نه از بس شگفتی سرافگنده​ایم بزرگست و گرد و سبک مایه نیست و گر چند بر تازیان پادشاست نباشد ازو ننگ بر دودمان چنان چون تو دانی به روشن روان روان و گمانت به اندیشتر فرستد کند رای او را نگاه نپردازد از ره بدین مایه کار دل آگنده بودش همه برفشاند سراسر نوید و درود و خرام بدان دادگر کو جهان آفرید خداوند کیوان و ناهید و هور همه بندگانیم و ایزد یکیست خداوند کوپال و شمشیر و خود چراننده​ی کرگس اندر نبرد فشاننده​ی خون ز ابر سیاه نشاننده​ی زال بر تخت زر خرد از هنرها برافراخته به مهرش روان و دل آگنده​ام ز گردون به من بر ستمها رسید مرا برده سیمرغ بر کوه هند ابا بچه​ام در شمار آورد زمان تا زمان خاک چشمم بدوخت به اورنگ بر سام و من در کنام بران بود چرخ روان را روش وگر چه بپرد برآید به میغ بدرد ز آواز او چرم شیر وگر چند دندانش سندان بود که نتوان ستودنش بر انجمن