1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12
13
14
15
16
17
18
19
20
21
22
23
24
25
26
27
28
29
30
ز پیش فریدون چنان بازگشتفرستاده​ی سلم چون گشت بازگرامی جهانجوی را پیش خواندورا گفت کان دو پسر جنگجویاز اختر چنین استشان بهره خوددگر آنکه دو کشور آبشخورستبرادرت چندان برادر بودچو پژمرده شد روی رنگین توتو گر پیش شمشیر مهرآوریدو فرزند من کز دو دوش جهانگرت سر بکارست بپسیچ کارتو گر چاشت را دست یازی به جامنباید ز گیتی ترا یار کسنگه کرد پس ایرج نامورچنین داد پاسخ که ای شهریارکه چون باد بر ما همی بگذردهمی پژمراند رخ ارغوانبه آغاز گنج است و فرجام رنجچو بستر ز خاکست و بالین ز خشتکه هر چند چرخ از برش بگذردخداوند شمشیر و گاه و نگیناز آن تاجور نامداران پیشچو دستور باشد مرا شهریارنباید مرا تاج و تخت و کلاهبگویم که ای نامداران منبه بیهوده از شهریار زمینبه گیتی مدارید چندین امیدبه فرجام هم شد ز گیتی بدرمرا با شما هم به فرجام کاردل کینه ورشان بدین آورم که گفتی که با باد انباز گشتشهنشاه بنشست و بگشاد رازهمه گفتها پیش او بازراندز خاور سوی ما نهادند رویکه باشند شادان به کردار بدکه آن بومها را درشتی برستکجا مر ترا بر سر افسر بودنگردد دگر گرد بالین توسرت گردد آشفته از داوریبرینسان گشادند بر من زباندر گنج بگشای و بربند بارو گر نه خورند ای پسر بر تو شامبی​آزاری و راستی یار بسبرآن مهربان پاک فرخ پدرنگه کن بدین گردش روزگارخردمند مردم چرا غم خوردکند تیره دیدار روشن​روانپس از رنج رفتن ز جای سپنچدرختی چرا باید امروز کشتتنش خون خورد بار کین آوردچو ما دید بسیار و بیند زمینندیدند کین اندر آیین خویشبه بد نگذرانم بد روزگارشوم پیش ایشان دوان بی​سپاهچنان چون گرامی تن و جان منمدارید خشم و مدارید کیننگر تا چه بد کرد با جمشیدنماندش همان تاج و تخت و کمربباید چشیدن بد روزگارسزاوارتر زانکه کین آورم